X
تبلیغات
تنهايي هاي مـــن...
 
به تــنــــهاییـــت قســــــم تنـــــهای تنــهايم
   
 

 سلام دوست عزيزم... ازاينكه سري به گوشه اي از تنهاييهام زدي ممنونم.باحضورت

خوشحالم كردي حالا
ميدونم يه دوست خوب مثل تودارم كه حتي براي يه لحظه يادي

ازمن كرده...من اين وبلاگ براي نوشتن دلتنگيام ساختم اميدوارم ازاينكه وقت با

ارزشتو صرف ديدن وبلاگ من كردي ناراحت نباشي...

با تشكر...
پست ثايت

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

چقدر سخته

از بغض گلو درد بگیری و اونوقت

همه بهت بگن: 

لباس گرم بپوش....

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  خودت را در آغوش بگیر و بخواب

هیچ کس آشفتگیت را شانه نخواهد زد

این جمع پراز تنهاییست....

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  گفتــــه ام نامه مــهر و وفایـــت میـدهــم

از عشــــق و صفا، حکم وفایت مـیـدهـم

از هر کران صدایت زیبا به گوش میرســد

چون در ره دوستی سنگ وفایت میدهم

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  سلام بهار... ساعت از شب و نيمه شب و خيلي وقتهاي ديگر زندگي گذشته است.... سلام بهار..

خيلي وقت است كه از بامداد زندگي گذشته اما تو فقط قدري دير كرده اي و من مي دانم كه تو مي

آيي... تقويم آخرين روزهاي سردترين فصلش را مزه مزه مي كند... و نسيمي لطيف از سوي دور دست

هايي كه در حال نزديك شدنند مي وزد ...آنان كه كمي عاشق ترند و به آسمان نزديكند آب و اسفند و

آينه بر سفره خود مي چينند و به انتظار عيد لحظه ها را به هم سنجاق ميكنند...و ديگر بهار از راه مي رسد...

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

سال نومي شود...زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده

هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش

ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...

وقت کوچ کردن به فروردین است ، وقت بخشیدن و صاف کردن دل

پس مرا ببخش اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت ترکی انداخته ام

یادمان باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداریم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشد.

شادیهای کوچک در میان دلتنگی های بزرگ...یادمان باشد دیگران را دوست بداریم...آنگونه که هستندُ

نه آنگونه که می خواهیم باشند. یادمان باشد که با خودمان مهربان باشیم و هرگز خود را از آیینه نگاه

دیگران ننگریم... بادمان باشد که همیشه آخرین روز غمگینیم.

دوست عزیزم برایت خوشی آرزو می کنم...برایت زیبایی و سکوتهای سنگین میان کلامهای محبت

 برایت آرزو می کنم بهترین هایی را که هرگز هیچ کس برایم آرزو نکرد.

آرزو می کنم آرزوهایت آرزو نمانند...

سال نو مبارک...

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  بهارا!
دیده پُر ناز کرده ای و

دامن پُر راز

و از آنسوی اوهام ِ سرد زمستان آمدی

آهسته و طنّاز!

آمدی٬ سفیر باغهای بهشت٬
تا راز سبز سلامت را

در گوش دشتهای کم فروغ دیارم

آهسته نجوا کنی!
بهار!
نگاه کن!

مردمان دیارم٬

امید ِ سخاوت از نگاهت دارند!

نه برای بوته و سبزه و سُنبل٬
ــ که خود٬ سینه هاشان

صد باغ ِ شکوفه

عطوفت و مهر دارد! ـ
برای مُشتی آزادی٬

ذرّه ای تنعّم

بغلی عشق٬

اندکی شادی...
بهار!

برای مردان ِ در بند ِ دیارم آیا
ارمغانی از آزادی

آورده ای؟!

برای زنان ِ صبور سرزمینم
که محبوس ِ نجابتند آیا

جُرعه ای رهایی داری؟!


برای دیدهء حسرت ِ کودکانم چه؟!
اندکی فراوانی داری؟!

بهار!


خانه تکانده ایم اما خدای را!
مهربانی ٬ تمام کن بر ما

و ببار از آرامش

بر کدورت شیشه هامان!

لب فرو بسته ایم به زحمت امّا٬
ببار بر ما

حرفی از جنس ناگفته ها!

تا مگر بهانه شوی

تا مگر ترانه شویم

تا مگر بیا ساییم

دمی از سکوت و محنت ِ بی پایان...


 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  بیا ...!!!

در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان

          آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را به آتش

                 و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم.
                               
                                سوختن غمهايت آرزوي من است

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

سلام دوستان عزيزم  عيدنزديكه خاستم يه پست جديد و خاص براتون بنويسم...

يه داستان براتون گذاشتم كه بنظرم جالبه و دربرگرفته آداب و رسوم استانم و باشخصيت هاي گيلاني هس

اميدوارم بخونين و براتون جالبه و لذت بخش باشه

مادر وقتی دستم راگرفت تااز پله های مینی بوس پایین بیایم،دلم لک می زدبرای دیدن....

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam ادامه مطلب | 
 
   
 

داد می زنی:جاروبرقی را روشن کن
 
امروز باید خانه را تکان بدهیم

دادمی زنی : پابرهنه نه ؟!

زمستان هنوز روی فرشها نشسته است...

داد می زنی :نیم پرده بالاتر!!!

نیم پرده پایین تر!!!

چه بتهوونی شده ام بالای این چهارپایه !

شعری از راه می رسد پر از بهار و غبار...

 آرام پشت گوشت زمزمه اش می کنم

 می خندی...

 خانه تکان می خورد

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 
 
                                                    غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
 
 
 
دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد رویزمین

بگذار همانجا بماند.

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!



حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...



کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟



حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا


و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...



خـانه تـکانی دلـت مبـارک!

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  شب، این شب تکراری بی‌پایان... که چنگ می‌زند، با تمام قوایش بر روحم...

و من این‌جا، تنها، به سکوتِ بی انتهای موهومش گوش فرا می‌دهم...

و به بهانه‌های این دل می‌اندیشم، که دیگر دلی هم برایم نمانده ...

نه دلی، نه بهانه‌ای، و نه رمقی برای بهانه گرفتن...!

تاریکی این شب وحشی را جرعه جرعه سر می‌کشم، و به «من» می‌اندیشم...

«من»ای که این‌جا، چه تنها و غریب، در گوشه‌ای از این زمین سرد،

به تماشای سوسو زدن ستارگان خسته نشسته است...!

 

.................................................................

خواستم ...نشد...............باز موندم

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

بیخودی خندیدیم... که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم... که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را... زود زود رنگ زدیم

و نشستیم لب رود... و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری آینه بخشیدیم... که تصور بکنیم یک نفر با ما هست

ما زمان را دیدیم... خسته در ثانیه ها

باز با خود گفتیم... شب زیبایی هست!؟

بیخودی پرسه زدیم... صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم... سهممان کم نشود

ما خدا را با خود... سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم... ما به هم بد کردیم... ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم... که بگوییم توانا هستیم

و گرفتیم کتابی سر دست... که بگوییم که دانا هستیم

بیخودی پرسیدیم حال هم دیگر را... که بگوییم محبت داریم

بیخودی ترسیدیم از بیان غم خود... و تصور کردیم که شهامت داریم

ما حقیقت ها رو زیر پا له کردیم... و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم...

از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

بوی باران می آید و عطر بهارنارنج...

دلم سرگردان مانده بر سر دو راهی یک سو من و سوی دیگر، منی که تازه نقاشی کرده ام:

صبور ، بی عاطفه و دور از آن همه احساس دیروزها یک سو من دیروزها و سوی دیگر من

امروزهایم لبخند می زنند روحم را پوست کنده ام ... عریان ایستاده ام میان جاده ... حرفها

سرد است ،.. لبخند بر لبانم یخ می زند ...بلور می شود ، فرشته ای می گذرد و از قندیلهای

احساسم عکسی به یادگار می گیرد...
 

غمم جاودانه می شود...

چقدر ناشیانه نقش می زنم روزها را،..

 چقدر صبور شده ام ، دور نیستند روزهایی که سکون مردمک چشمان خاکیان دلم را می

لرزاند روزهایی که شاپرکها لبخندهایم را دزدانه می بردند و خزانه ی دلم هنوز پر بود ازلبخند...

روزهایی که خدا پنهان بود میان عطر سبز سجاده ی دلتنگی هایم ، خدا پنهان بود میان

چشمان آبی سارا ( عروسک تنهایی هایم ) و چقدر حسود بودم به گیسوان مشکی اش ...

منی که نقاشی کرده ام حسود نیست ... عجول نیست ...عاشق نیست ...

منی که نقاشی کرده ام دوست می دارد با عقل ، صدایش پر نمی شود از بهانه های

عاشقانه  اجازه ندارد دلگیر شود از این حجم غم ، دلیل نمی خواهد ، نمی پرسد ، شک نمی

کند به این همه برهان بی منطق منی که نقاشی کرده ام سرگردان است میان شیشه و

سنگ ، سرگردان است میان آب و  آیینه ... سرگردان است میان بودن و شدن بوی باران می

آید ، باد عطر بهارنارنج را می برد دلی نیست برای تنگ شدن، برای دلگیر شدن، برای دل

بستن ، بی تفاوتی لحظه هایم را رنگ بی رنگی می زند...

 میان اشک و لبخند علامت مساوی می گذارم و میان بد و خوب تضاد ...

دیروز کم می شود از امروزهایم ... امان از این ریاضیات لعنتی ، امان از این حسابهای بی کتاب

اکنون این منم ،روحی سرگردان میان بودن و شدن درمیان زمستانی بهارپوش...

.........................................................................................................................................

همه چی بهم ریخته... ی جورایی خسته و داغونم....باید تغییر بدم.... باید درست کنم این
 زندگی ....میخوام همه رو از نو شروع کنم
به امیدتو....

 

 
 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

خانه ام ابري است

يكسره روي زمين ابري است باآن

از فراز گردنه خردو خراب و مست

باد مي پيچد

يكسره دنيا خراب از اوست

و حواس من

آي ني زن كه تورا آواي ني برده است دور از ره كجايي؟

خانه ام ابري است اما

ابر بارانش گرفته است

درخيال روزهاي روشنم كز دست رفتندم

من به روي آفتابم

مي برم در ساحت دريا نظاره

وهمه دنيا خراب و خرد از باد است

و به ره ني زن كه دايم مي نوازد ني در اين دنياي ابر اندود

راه خود را دارد اندر پيش

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  دیروز با زمستان هم پیاله شدم ...یک پیک او میزد و یکی من و حرفهایش را شنیدم از سر دلتنگیه

 خودم ....چقدر در مستی راست میگفت از چرا ها ....!!!!

چرا کسی بدرقه ام نمی آ ید و چرا کسی نمیخواهد در من گل برویاند...چرا آدمها نی میکارند توی

صحرای دلشان... چرا از گل بیزارند...نی میکارند تا گل نکند..آخر نی هم از فراغ گل نوحه می سرایدو در

نبودش...!!؟

...............................................................................

دوست خوبی بود.... احساسش به احساسم نزدیک بود ولی ی خط فاصله بینمون بود میخاست تغییرم بده ....ولی.................

نمیدونم من زدم یا............ولی  تنهام گذاشت... نشد بگم چی میخام یعنی میخاستم بگما ولی
 نمیتونسم اصلا وازه هارو کم آورده بودم ................

 

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

تولدم…سه نقطه…..

تنهایی تاریخ انقضا ندارد ...

و دستی منتظر دست من نیست ...

و چشمی نیست که برایم نخوابد ...

چه روز غمناکی ...

چه جشن بی نظیریست تولد20 سالگی من ...

منم و بارانی که بی وقفه می بارد

و پنجره ای که دلش گرفته از تنهایی ام ...

و سه نقطه هایی که همچنان ادامه دارد ...

………….

تولدم مبارك

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

 




زندگي…

 

 زندگي…

هم تب دارم

هم هذیان میگویم،

اینها کم بود که مجبورم میکنی

تمام دلتنگیهایم را…عق بزنم؟

پنجره دلم تار عنکبوت زده…

این را وقتی آمدی و از دور برایش فاتحه خواندی

از نگاه سردت…

و رز سیاه خشکیده میان انگشتانت…

خواندم...

دلم تنگ شده است…

بیشتر ازشلوار لیِ چسبانِ پای آدمهای نچسب...

بیا و ببین

که چگونه هاله ای از سپیدیِ موهایم،

تاریخ تولدمرا به سخره میگیرند....

کافِ کلام را در نطفه خفه میکنم

تا لام تا کام....

خفگی…

تو بخند....

درد میکند…

میسوزد…

بخشِ آهیانه ی مغزم را میگویم!

بس که آه کشیدم

وتو نفهمیدی....

دیگرحرف اززندگی و نیمه پر لیوان نزن

من…

مدتهاست عکس قاب کرده دلم را

با یک روبان سیاه…

روی طاقچه می بینم....

گفتم:حرفهایی هست برای نگفتن!

حالاهمان حرفها دو دستی چسبیده اند

به گلویم…

و فشار....

کبود شدم…

ولی قیچی کردم

تمامِ

انتظاراتم را....

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

ببخش كه تامي آيي جاي پرسيدن حالت شروع مي كنم به دردو دل…از بس كه كم به ديدنم مي

آيي…اينبار مينوسم از خود ..

كسي كه تنهايي را بنا كرد…

  شيفته راه رفتن زير باران..

و شب ها بي خواب.. و روزها بي تاب 

دلباخته ي غروب دريا.. و طلوع روياها ..

و ذهن آشفته اش پر از بريده ها…

  تنها مثل كوهايي كه بقول قديمي ها به هم نمي رسند…

با آرزوهايي در اين دنياي بزرگ اما كوچك …آن ها هم مثل تمشك هايي كه پشت چشم برگهاي تيغ

دار بوته ها پنهان شده و دور از نور مانده ان كال اند…

دلي چون سبدي دارد پر از خالي…

و پنجره اي كه رو به خورشيد زندگي ميگشايد…

 اسمش به تنها وصله زده …

سرنوشتي دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم با خط هاي شكسته و بسته و خميده چنان همان خط

هايي كه دبستاني ها در كتاب رياضي ياد ميگيرند …

شمالي ترين نقطه ي دلش مه گرفته… و جنوبي ترينش هم سرد از حرفهاي بي وفايان…

با وجود تمام اين حكايت ها و شكايت ها تنها و مي نويسد براي آرامش…

 


 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  امروز كه شمار روزها غبار يك ساله گرفته و گرد يك ساله به نقطه ي آغاز دوستي ما نشسته به سراغت مي آيم… كمي تامل و درنگ كن… ناله هاي آن روز دلم بود كه از سنگيني غبار پاييزي بركمر تنهاييهايم مرا بپا داشت تا براي مرهم درد تنهايي ام ..خودكشي برگهاي پاييزي وگريه آسمان و چهره ي پنهان كرده پنجره در پس بخار شيشه را بهانه اي كنم براي نوشتن خاطرات دلم… قلم بردست گيرم چون نويسنده اي كه داستانش را مي نويسد خاطرات دلتنگي هايم را بنويسم… هربار به سراغ يكي رفتم… هربار كسي به خانه ام آمد.. همنشين درد ها و هم صحبت تنهاييهايم شد با مهربانيهايش برتنهاييم مرهم نهاد و امروز كه يك سال گذشته به سراغت آمدم … به پاس بزرگداشت دوستي مان و بياد خاطرات تلخ و شيرين اين دوستي … تا بار ديگر به ياد روزهاي گذشته دركنار هم باشيم و محفلمان را گرم كنيم… سالروز هم كلامي…و هم دردي …و هم دلي هايمان مبارك … با آرزوي شيريني روزهاي تنهايي و مرهم نهادن بر دل هاي تنهايمان دوستيمان جاودان ……………………………………………………………………………………………………………………………………. باتشكر وسپاس از همه ي دوستايي كه بامن هستند وهم كلام با دلنوشته ها و تنهايي هام ميشن.. ممنون از همتون….  
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  فرا رسيدن ماه محرم وماه شهادت امام بزرگوارمون امام حسين(ع) به همه ي عزداران و همه ي دوستاي

گلم تسليت ميگم....

السلام علی الشیب الخضیب السلام علی الخد تریب السلام علی

البدن السلیب السلان علی الثغر المقروع السلام علی الراس المرفوع

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  حالا غروب هفت  به علاوه يك پاييز است فردايي ديگر و امروزي ديگر … ومن هم هستم ..  براي بودن در كنار دوستان و نوشتن دلتنگي هايم شايد هر دو حرفي براي هم داشته باشيم و شايد تنها نشانش باقي مانده… وهمه چيز براي ادامه بازي تلخي ست كه زندگي نام دارد … و من در فصل زرد و نارنجي و سرخ عاشقان مشكي پوش داغ زندگي …. چقدر بد است كه بخاطر هيچ چيز از همه چيز بگويي و آن سوژه ي بازيت مي شود… خسته ام زندگي… ساز باران بلند بلند مي نوازد…  مي روم باتمام قد در حضور تو و باران بلند مي شوم من سر خم  ميكنم… اما تو زير وفايت زدي من ميشكنم اما اين تو بودي كه شكستي … كاش بتوانم كوله پشتي ام را بتكانم تا خستگي ام عين برف پشت بام همسايه قصه هاي مادربزرگه زمين بريزد بعدبرگردم … شكست آرزوهايم … چون آن مرد دريك ظهر خنك پاييز رسيد … خسته بود و چندفنجان مه خواست تا مرا مهره اي كند مات شده ي شطرنج بازي زندگي … و من در آن روياي باورنكردني گمان كردم با اين كه او بي اسب است و بي فانوس و بدون آرزويي كه با تمام تلاش هايي كه براي رسيدن به آن كردم مرا به جايي برساند ولي نه اسبي داشت نه فانوسي براي روشنايي راهم… حالا چه ميشوم؟؟ همين كه تو طلسم لكنت بغضهاي كاغذي ام را مي شكني لااقل براي آرامش وجدان و من كافيست … زندگي… زندگي… عمر غصه ات كوتاه باد ...  
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  آسمان چه رعدو برقي ميزند ميفهمم اوهم ته ترين نقطه دلش گرفته است ولي علتش با خداست… آسمان هم مثل من انگار دلش كه مي شكند تا جار نزند و چند سياره سير مرواريد توي گردن زمين نپاشد خيالش آسوده نمي شود …   باران هنوز به شيشه ي غبارگرفته ي پنجره غريب اتاقم تذكر مي دهد كه آسمان حالا حالاها كار دارد تا سبك شود و من به داشتن چنين همدرد بزرگ و بلند و مهربان و باعظمتي به خود مي بالم… مي روم سر وقت پنجره كه يك دل باران بگيرم و باران بشنوم و باران بگريم… باران هم بند بيايد غم دلم بند نمي آيد اين ها هيچ كدام دست من نيست تقصير كه نه كار دست هنرمند زندگي ست… كه مدام طوفان خلق ميكند و ناز مي بافد و جنون مرا پررنگ مي كند وداغ مرا سياه تر… ومن قهركردم با خورشيد كه اگر تابيده بودشايد من چهره  ي زندگيم را زيباتر مي ديدم كاش پنجره آن قدر مه نمي نوشيد كه من راهم را از ابتدا شفاف تر مي ديدم… اي آسمان تنها تو هستي كه بر سر مزار روياهايم مي آيي و محض خاطر نان ونمك سفره هميشه باز دلم اشكي باراني.. بغضي مي ريزي … خيلي ها چون من كه كسي سر ازآشفتگي قلب شكست خورده شان درنياورد ميميرند درست عين.....  
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

پاييز با متانتي چندرنگ و با برگهايي كه معلوم نيست پيمان شكن بودند يا پيمانه ي عمرشان لبريز شده

درحال گذر است …

به دلم نگاه ميكنم…

آري…

آن هم عذادار مرگ برگها و تنهاييش است…

تنها … تنها….

روح برگها شاد  

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

زندگی رسم خوشایندی نیست

در حصاری مستور

عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست

و هوس هوش مرا آکنده

با تمنای گناهی مبهم

مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :

تو چرا مثل عدم تنهایی؟

تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز ؟

تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم ،

شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است ،

تو چرا تنهایی؟

واژه ها در به درند

ناتوانند به ادرک جنون

هیچ کس در این شهر

حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید

که چرا اینگونه

داغ تنهایی یک آلاله

چشم پر عشوه گر یک نرگس

و غم شرق به غرب سوسن

بر دل گلشن من روییدست

دوست دارم که بگویم سهراب ،

زندگی رسم خوشایندی نیست

زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است

زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است

زندگی لذت یک فاحشه از ثانیه است

زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست

زندگی تلخترین لحظه ی یک مردودی است

آری آری سهراب ،

زندگی هر چه که هست

زندگی رسم خوشایندی نیست ...

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  اسيرتكرارم…

همچنان که راه می رفت، آدم هایی که از کنارش رد می شدند را می شمرد. آدم های پیر، آدم هایی جوان،

آدم هایی کوچک، آدم هایی بزرگ...

و چقدر برایش سخت بود به خاطر سپردن همه ی آنها!

گاهی هم شمارش از دستش خارج می شد و از اول شروع میکرد...!

چه کسی او را میشناخت؟!

چه کسی او را متهم به شمارش می کرد؟!

چه کسی می توانست بفهمد در مغز او چه میگذرد...

هيچ کس...

هیچ کس حتی تو هم نبودی و اورا ندیدی و او خودش را نامریی دید!

مثل تمام روزهای پیاده روی های مداوم روی سنگفرش همین خیابان های تکراری...!

آسوده باش همراه من که این روزها سخت اسیر همین تکرارم....

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

مرا كسي نساخت ، خدا ساخت ؛ نه آن چنان كه " كسي مي خواست " ، كه من كسي نداشتم . كسم خدا

بودكس بي كسان . او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست . نه از من پرسيد و نه از آن " من ديگرم"

من يك گل بي صاحب بودم مرا از روح خود در آن دميد . و بر روي خاك و در زير آفتاب ، تنها رهايم كرد . مرا به خودم

واگذاشت…



 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
 

هنوز نام تو گره گشاترین است. نامت که می‏آید، همه سنگ‏ها به احترام بر می‏خیزند و درخت‏ها صلوات

می‏فرستند...  هر کجا نام تو ای هشتمین ستاره هفت آسمان می‏آید، هوا معطر می‏شود و آب‏ها متبرک

می‏شوند. در این غربتکده خاکی درکنار غربت تو، همه تنهایی‏ها را فراموش می‏کنیم و دخیل می‏بندیم به

حریمت اشک‏های دلتنگی‏مان را... کاش در پیش پای تو تمام می‏شدم، شاید من هم کبوتری می‏شدم

مثل همه کبوترهایی که شادمان گرد حرمت می‏گردند...

طلوع زيبايي شمس الشموس و شاه انيس النفوس از مشرق كرامت و رافت....

ميلاد هشتمين ستاره آسماني امام رضا (ع) مبــــــــــــــــــــــــــــارك

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  آه خدای بیداری های همیشگی... باز تنهایم باز می لرزد پای دل باز لرزان است دست احساس باز خواب آلودست کودک اشتیاق ... باز کفشهای آهنین اراده ام تسلیم زنگار خستگی هاست باز افتاد جام بلور اتفاق ...و شکست ... باز من ماندم و راهی بی عبور چگونه قدم بگذارم بر تکه های شکسته ی دلم ...!  ...................................................................................................................... ي چيزي داره عذابم ميده…بازم حرفاي تكراري… فقط حرف ميزنن…به من نگاه كن …منم ببين.. چكاربايد كنم؟ نميدونم….نميدوووووووونم….اين راه به بن بست ميرسه يا…..؟ آخرش سقوط ميكنم يا………..؟؟؟ واي وااااااااااي… خدايااااااااااا  
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
   
  نیا باران...

زمین جای قشنگی نیست...

من از اهل زمینم ...

خوب می‌دانم که گل در عقد زنبور است

ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می‌دارد!

نیا باران...

زمین سرد است ...

چنان غمناک و درد آلوده‌ی مرگ است

که من هرگز نفهمیدم چرا هر شب زمین هم رنگ مهتاب است

ولی همواره تاریک است

نیا باران...

 
 
 |    نوشته شده توسط maryam
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور